رضا شیخ نژاد پژوهشگر ایرانی، موفق به اختراع تکنولوژی نوینی برای ساخت داروهای نوکلئوتیدی و هدفمند ضد سرطان شد و تا به امروز 29 اختراع جهانی در این زمینه را ثبت کرده است

به گزارش گروه استان های باشگاه خبرنگاران جوان از زاهدان؛ رضا شیخ نژاد پژوهشگر ایرانی، دکتری بیوشیمی از دانشگاه ایالتی جورجیا، فوق دکتری فیزیولوژی سلولی از دانشکده پزشکی دانشگاه ایالتی وین (دیترویت میشیگان)، فعالیت حرفه ای خود را در زمینه بیولوژی مولکولی سرطان در بنیاد تحقیقات سرطان میشیگان (انستیتو سرطان کارمانوس) آغاز کرد.

پروفسور رضا شیخ نژاد یکی از افتخارات بزرگ سیستان و ایران از زندگی پر افت و خیز خود می گوید.

داستانی که نه از آمریکای شمالی شروع می شود و نه در خاطرات خیابان های پر پیچ و تاب تهران توقف میکند. خیلی وقت است که آسمان همه جا را یک رنگ می بینم، اما برای من آبی همۀ آسمان ها از مرکز سیستان و بلوچستان، زاهدان آغاز شد.

درخانه ای از خشت و گِل مثل باقی خانه های محله ی مان به دنیا آمدم . اولین فرزند خانواده بودم. در آن روزگار کودکان بسیاری به دلیل سرخچه و دیگر بیماریهای اطفال به دوران بلوغ نمی رسیدند، و به این دلیل پدر و مادر نگران بقای من بودند. چهارساله بودم که سرخچه سراغ من هم آمد؛ داغ و عرق کرده. این یکی از دورترین خاطرات کودکی من است.

دور از انتظار پدر، مادر و حتی تنها پزشک زابل دکتر پسیان، زنده ماندم تا بالیدنم را ببینند.

پدرم ژاندرام بود. خواندن و نوشتن نمی دانست. درآمدش به قدر پوشاندن تن مان بود و چند قرص نان در سفره. اما من آن زمان هیچ کدامشان را درک نمیکردم. راضی بودم و خوشبخت. دنیا همانقدر بزرگ بود که می دیدیم و همانقدر پیچیده که میفهمیدیم.

بعدها وقتی در کلاس اول دو بخشی بودن مسواک و حوله را هجی میکردم، دریافتم که چیزهایی هم هست که ما از داشتن آنها محرومیم. دانستم که به این نداشتن ها فقر می گویند؛ چیزی که ما زیاد داشتیم اما آزارمان نمی داد. فقر در کنار ما بود، ولی مثل قبای تنمان به آن عادت کرده بودیم.

دبیرستان را با رؤیای معلم شدن سپری کردم. در تصوراتم، خود را در قامت یک معلم در میان دانش آموزان، با کت و شلواری آراسته، کراوات و کفش چرمی خردلی رنگ می دیدم، که داشتنش از زمانی که آن را در پای معلم کلاس دوم ابتدایی، آقای غنی دیدم، آرزوی من بود. رؤیایی که خیلی هم دور از دسترس نبود. وقتی دیپلم گرفتم هیاهوی کنکور دادن و دانشگاه رفتن مرا هم به هیجان آورد. اما شرکت در کنکور و رفتن به دانشگاه که فقط در کلان شهرها وجود داشت، سرمایه ای میخواست که بادرآمد یک سرجوخه ی بازنشسته ممکن نبود.

مادرم به هر ترفندی که ممکن بود 50 تومان هزینۀ ثبت نام کنکور سراسری و 80 تومان ثبت نام کنکور دانشگاه شیراز را مهیا کرد تنها برای این که به خود و دوستانم ثابت کنم که من هم میتوانستم اگر امکانات مالی فراهم بود. اما نتیجه ها که آمد، انتخاب سخت تر شد. کشاورزی دانشگاه شیراز انتخاب اولم بود و زیست شناسی دانشسرایعالی تهران انتخاب دوم که پذیرفته شدم. دانشگاه شیراز هزینهاش سنگین بود، 2000 هزار تومان شهریه و هزینه ی زندگی که حداقل 300 الی 400 تومان برآورد میشد. ولی راه دانشسرایعالی با دادن تعهد دبیری و گرفتن اندک کمک هزینه ی تحصیلی هموارتر بود.

دانشسرایعالی را انتخاب کردم؛ اما هنوز هزینه ی سفر و اقامت در تهران تا دریافت اولین کمک هزینه، برای ما معضل بزرگی بود. مادرم پول نقد موجود برای مخارج خانه را که قبلا برای ثبت نام کنکور داده بود؛ آن چه از مال دنیا داشت، گردنبندی بود که به 300 تومان فروخت تا هزینه ی سفرم به تهران فراهم شود.

تهران، شهری عجیب، تو در تو، مبهم و راز آلود. شهری که تا دیروز همان نقطه ی سیاه و اسرار آمیزی بود در دوردستهای ذهن من؛ و حالا درخت انجیری شده بود که کودکانه دوست داشتم از شاخه هایش بالا رفته تا میوهاش را بچینم. اما آنچه مرا به دانشسرایعالی کشانده بود، امید به گرفتن کمک هزینۀ تحصیلی، ماهی 120 تومان بود.

سربازی دورۀ خوبی بود برای تغییر کردن، بزرگ شدن و بزرگتر دیدن. برای انداختن طبل بزرگ زیر پای چپ و گام برداشتن با ریتم تازه ای. تحقق زود هنگام اولین رؤیای جوانی ام معلمی، مرا بر آن داشت که بزرگتر فکر کنم. هرچند شغل معلمی را بسیار دوست داشتم و به یقین میتوانستم به زندگی خودم و خانواده اندکی سر و سامان بدهم؛ اما به افق های دیگری اندیشیدم. چیزی در آن سوی افق ذهنم را به خود مشغول کرده بود.

سفر به ینگه دنیا (آمریکا) آغاز تجربۀ نویی بود از فرهنگ، زبان، علم و زندگی. درک دنیای مردمان سرزمینی دیگر با آرزوها، افقها و ناشناخته های جدید. تحصیلم را در ایالت کارولینای شمالی آغاز کردم. پس از دوره ی شش ماهه ی زبان وارد دانشگاه ایالتی کارولینای شمالی شدم. بورسیه ی بودم و هزینه ی تحصیل و زندگی بر عهدۀ دانشگاه بلوچستان بود. اما پس از دو ترم تحصیل، با پیروزی انقلاب اسلامی، شرایط تغییر کرد. دامنۀ موج تغییرات به ما هم رسید. طی نامه ای که از دانشگاه دریافت کردم، بورسیۀ همۀ دانشجویان خارج از کشور تا اطلاع ثانوی قطع شد و بار دیگر زندگی روی سختش را به من نشان داد. اما چند ماهی با کار در پمپ بنزین، روی پای خود ایستادم تا توانستم از دانشگاه دیگری در همان ایالت پذیرش همراه با کمک هزینه ی تحصیلی دریافت کنم.

با پایان دورۀ فوق لیسانس، طبق تعهد اخلاقی که داده بودم برای بازگشت به ایران منتظر دستور دانشگاه شدم اما به نامه ام پاسخی داده نشد. به گذشته ام که فکر میکردم: پدر، مادر، سرخچه، زابل، خاش، دهپابید، زاهدان، دبیرستان، کنکور، لیسانس و فوق لیسانس، همه نشان از موفقیت بود و میتوانستم با سربلندی برگردم. اما از طرفی احساس میکردم هنوز در نیمۀ راهم و باید راهی را که آغاز کرده ام تا پایان، که گرفتن دکترا بود، ادامه دهم. به دلیل نگرفتن جواب از ایران برای گرفتن دکترا در رشته بیوشمی، به دانشگاه ایالتی جورجیا در شهر آتنز رفتم. در این دوره افت و خیز چندانی نبود. با داشتن کمک هزینه ی تحصیلی قابل ملاحظه ای بابت تحقیقات، این دوره هم با موفقیت به پایان رسید و سرانجام موفق به دریافت درجه ی دکترا شدم. پس از پایان این دوره هم دانشگاه بلوچستان به نامه ام پاسخ نداد که به ایران برگردم.

شاید کوچ کردن از دیاری به دیاری دیگر هم سرنوشتی بود که از پدرم به ارث برده بودم. پسرم هنوز پنج ساله و پیش دبستانی بود که از ایالت جورجیا به میشیگان کوچ کردم تا دو سال دوره ی فوق دکترا در زمینه ی فیزیولوژی سلولی را بگذرانم. در این دوره موفق به کشف پروتئین مهمی شدم که بودجه تحقیقاتی کلانی از بنیاد ملی علوم آمریکا را به خود اختصاص داد. این تجربه و مقالاتی که به چاپ رسید نظر بنیاد تحقیقات سرطان میشیگان را جلب کرد و به این دلیل پیشنهاد کار در این مرکز را دریافت کردم. تحقیق در زمینه ی سرطان بسیار وسوسه انگیز بود.

مدتی طول کشید تا دریابم که موفقیت همیشه لباس زیبا به تن نمی کند. گاهی تلخ می نماید و بعد شیرین جلوه میکند. سرطان انگار نقطه ی سیاه دیگری بود که این گونه و در این زمان خودش را به من نمایاند. موضوع مهمی که انگار همۀ این سالها ذهنم به آن خیره بود و چشمم مثل همیشه خیره به دور دستها، ناشناختهای خودش را نمایانده بود و حالا نوبت من بود که در تعقیب آن قدم در راه تازه بگذارم و احیانا درخت انجیر دیگری را کشف کنم. راستی چرا درخت انجیر؟ و چرا اولین کشف من در بیابانهای اطراف دهپابید، درخت انجیر بود؛ آن هم فقط یک تک درخت در بیابانی بی آب و علف؟ این هم رازی است که نیاز به کشف مجدد دارد. سرطان، این بیماری اسرارآمیز شاید بزرگترین معضل تاریخ بشر باشد که قرنهاست دانشمندان، از رازی و ابن سینا گرفته تا دانشمندان بزرگ معاصر، همه را به چالش کشانده است.

این خاطره را دوست دارم چرا که ناخودآگاه به پسرم پاسخ داده بودم. من و پسر ده ساله ام داوود در مرکز تحقیقات سرطان میشیگان، با هم مختصر گفتگویی داشتیم بی آن که اگاهانه بدانیم چه میگوییم. خاطره ی این گفت و شنود را دوست دارم چون در جمله ی پسرم احساس غروری کودکانه ولی همزمان قهرمانانه ای می یافتم. پدر، میخواهم تو داروی سرطان را پیدا کنی.حسی از جنس احساس کودکانه من نسبت به پدرم، ژاندارمی که شب و روز مراقب بود دزدی یا قاتلی به خانه ی کسی نزند. حالا من آن ژاندارمی بودم که باید مراقب باشد تا سرطان، این دزد جان و قاتل نابکار به خانۀ کسی نزند.

شبها را با رویای کشفی تازه صبح میکردم و روزها را با هیجان آزمایش های مختلف به شب می رساندم. خیال موفقیت و تصویر چهره های رنجور بیماران همیشه با من بودنتیجه ی اولین آزمایش هیجان انگیز بود به طوری که در پوستم نمی گنجیدم. اما پس از فروکش کردن هیجانات اولیه متوجه شدم که رسیدن به مقصد نهایی کار بسیار دشواری بود، کاری که از یک نفر ساخته نبود.

در آن زمان هزینۀ یک دارو از شروع تحقیق تا زمان ورود به بازار 400 میلیون دلار بود (امروزه طبق برآورد دو سال قبل، این هزینه به یک و نیم میلیارد دلار رسیده است). از آنجا که این ایده سالها جلوتر از علم روز بود مرکز تحقیقات ارزش آن را درک نکرد که سرمایه گذاری کند اما سالها بعد که متوجه اهمیت قضیه شدند، حسرت خوردند. اما از آنجا که من به درستی این ایده ایمان داشتم، با سرمایۀ شخصی و گرفتن مقدار زیادی قرض از دوستان و آشنایان توانستم کار را اندکی پیش برده و اختراع را به ثبت برسانم. پس از ثبت اختراع تصمیم گرفتم که این فناوری نوین را به ایران منتقل کنم تا از این راه به مملکت و مردم وطنم خدمتی کرده باشم. فکر میکردم از چنین پروژهای استقبالی شایان خواهد شد. اما پس از مدتی گفتگو با چند مرکز دانشگاهی، حداکثر پیشنهادی که برای انجام این تحقیق دریافت کردم، 100 میلیون تومان بود. تقصیری هم نداشتند چون چنین پروژهای با این وسعت در سیستم تحقیقاتی ما قابل تعریف نبود. از طرفی باور کردنش هم برای بسیاری از هموطنان راحت نبود. مگر میشود کسی که دیپلم از زاهدان دارد و لیسانس از دانشسرایعالی چنین ادعایی در سطح جهانی داشته باشد در حالی که بزرگترین دانشمندان شرکتهای بزرگ دارویی دنیا، انستیتوی ملی سرطان آمریکا و دانشگاههای بزرگی مثل هاروارد چنین موفقیتی نداشتهاند؟ وقتی مطمئن شدم انجام این کار در ایران ممکن نیست، ناچار به آمریکا بازگشتم. حالا خودم نقطهی سیاهی بودم که باید خود را کشف میکردم.

در آمریکا، پس از یک سال تلاش بی وقفه موفق شدم توجه یک شرکت کوچک سرمایه گذاری را به این پروژه جلب کنم. قرار داد را با عجله بدون مشورت با وکیل حقوقی امضا کردم. غافل از این که تبصره های ناعادلانه ای در قرارداد گنجانده بودند که ضررهای مالی زیادی را میتوانست تحمیل کند و دست آنها را برای فسخ قرارداد باز گذاشته بود. در حالی که پس توقف چند ماهه و فسخ قرارداد من کار را با سرمایه ای بیشتر ادامه دادند.

تحمل این شکست سخت تر از مشکلات قبلی بود. البته بی تجربگی من و اعتماد به قولهایی که داده بودند، دلیل اصلی این شکست بود. احساس میکردم که دیگر توان بلند شدن و از صفر شروع کردن را ندارم. گاهی آرزو میکردم کاش هرگز چنین کشف و اختراعی صورت نمیگرفت تا مثل دیگر همکاران روی پروژههای معمولی کار و در آرامش زندگی میکردم. خسته و افسرده، مدام به این فکر میکردم که کاش چنین میکردم و یا کاش چنان میشد. شرکت البته با سرمایه ی چند میلیون دلاری کار را دنبال میکرد و نتایج شگفت انگیزی به دست می آمد.

احساس میکردم زندگی و عمرم را روی یک آرزو قمار و باخته بودم. در حالی که گروهی با قراردادهای ناعادلانه آن چه را متعلق به من بود، تصاحب کرده بودند. احساس میکردم پاره ای از وجودم به یغما رفته بود. دو سال پس از فسخ قرار داد، برای ثبت اختراعات در کشورهای دیگر نیاز به موافقت و امضای من بود که زیر بار نرفتم تا کار به دادگاه کشید. از آنجا که هزینه وکیل بسیار زیاد بود و من هم پولی در بساط نداشتم، خودم در برابر سه وکیل شرکت از خودم دفاع کردم. در این کشمکش، نکته مهمی را به اثبات رساندم و به این دلیل شرکت پیشنهاد کرد تا برای رسیدن به توافقی جدید مذاکره کنیم. بی تجربگی بار دیگر باعث شد به حق واقعی خود نرسم. اما به هر حال توافق شد و پس از آن من سعی کردم همه ی این اتفاقات ناخوشایند را فراموش کرده، به فال نیک بگیرم و با قدرت و اعتماد به نفس بیشتری به تلاش خود ادامه دهم.

من توانستم این نکته را به خوبی به خود بقبولانم که تلاش آنها برای به ثمر رساندن طرحی که حاصل یک عمر تحصیل و تحقیق و تلاش بود، برای من بسیار ارزشمند است. ارزش معنوی این که دارویی جان بیماری را نجات دهد بیش از همه ثروتهای دنیاست. این تفکر جان تازهای به من بخشید و سعی کردم با فراموش کردن همه بی عدالتیها، رابطهی دوستانهای با افراد این شرکت داشته باشم و بارها از تلاش آنها قدردانی کردم.

زمان کمک کرد تا احساس شکست به احساس مثبتی تبدیل شود. پیشرفت و موفقیت این شرکت اعتماد بنفس را بیش از پیش به من برگرداند. این که توانسته بودم با چند سال تحقیق، تحقیقات بیش از نیم قرن دانشمندان دنیا را به چالش بکشم، احساس فوق العاده ای بود. در دو سه سال اخیر بسیاری از بیمارانی که با بهترین داروهای نیم قرن اخیر آمریکا درمان نشده بودند، سرطان شان برگشته بود و دیگر به هیچ دارویی پاسخ نمیداد، با داروی من درمان شدند، به طوری که سرطان شان محو شد. این نتایج در پنجاه و پنجمین کنگره خون آمریکا توسط پزشکانی که دارو را به بیمار تزریق کردند، گزارش شده است. احساسی بهتر از این با هیچ ثروتی قابل مقایسه نیست.

من به این حقیقت رسیدم که اگر رؤیای معلمی، درس خواندن در آمریکا، پژوهش، تحقیق و بالاخره رؤیای شکست سرطان همه و همه توانسته بود تحقق پیدا کند، پس چرا باز هم برای تحقق ایدۀها و آرزوهای بهتر و بیشتر تلاش نکنم. از سختیها و دردهای گذشته ی بریدم و با اتکا به تجربیات خوب گذشته و با توکل به خدایی که همیشه همراه، حامی و نظاره گر بوده است قدم در راه تازه ای نهادم. این بار با افکار تازه، تجربه ی علمی گذشته برای ادای دین به ایران برگشتم تا دنباله ی کارهای تحقیقاتی را در مملکت خودم ادامه دهم. این زمان تحقیقات در ایران از اهمیت بیشتری نسبت به گذشته بر خوردار بود. برخوردها اندکی جدی تر و صمیمانه تر از قبل شده بود. اما هنوز هم نتیجه ی بسیاری از جلسه های پی در پی با مسئولان محترم و دست اندرکاران، وعده هایی بود که کمتر عملی میشد.

بالاخره کار در تهران آغاز شد. با همۀ مشکلات، بد قولی ها، مشکلات تحریم، کارشکنی ها و اتفاقات ریز و درشتی که در تمام 7 سال گذشته همراه ما بود، یاد گرفتم صبور و امیدوار باشم و از موانع عبور کنم. حالا با گذر از همۀ این سختیها امروز به نتایج مهمی دست یافتهایم؛ اختراع تکنولوژی بهتری برای تولید داروهای مؤثرتر و ارزشمندتر، حاصل ایستادگی و تلاش بی وقفه است برای هدفی مقدس. یاد گرفتم که هیچ تلاشی بیهوده نیست.

نام داروی جدید را سیستانین گذاشته ام، به یاد پدر، مادر، اجداد و بیابانهای خشک سرزمینی که همیشه دوست خواهم داشت. ساخت داروی سیستانین از اول شهریور 1394، در شرکت دانش بنیان اوشیدا نوین دارو با حمایت دولت آغاز شده است تا مراحل اولیه تحقیقاتی را طی کند. امیدوارم که سال آینده فاز بالینی این دارو آغاز شود و سعی کنیم که زودتر از داروی قبلی (آمریکا)، این دارو وارد بازار ایران و سپس به عنوان یک فرآوردهی صد در صد ایرانی وارد بازار دارویی دنیا شود. این دارو مهمترین داروی ضد سرطان و مورد استفاده بیش از 4 میلیون بیمار سرطانی در دنیا است که در 20 سال گذشته هیچ شرکتی در دنیا قادر به ساخت آن نبوده است.

امروز پس از گذشت بیش از نیم قرن، در میان هموطنانم در تهران اما تنها زندگی میکنم. تنهایی که از کودکی با من همراه بوده ولی گهگاهی دوستان و آشنایان میان من و تنهای ام قرار میگیرند. نه فقط تنهایی، بلکه هیچ چیزی در زندگی ام تغییر چندانی نکرده است،

همچنان دوست دارم که ساده زندگی کنم. حالا همه ی دلخوشی ام چیدن میوه از درختی است که سالها پرورانده ام. میوهای که امیدوارم کام همه را شیرین کند.

انتهای پیام/س

برچسب ها: کاشف ، داروی ، ضد ، سرطان ، پزشکی
اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
نظرات کاربران
انتشار یافته: ۳۰
در انتظار بررسی: ۰
Iran (Islamic Republic of)
فاطمه صیدانلو
۱۹:۲۷ ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
سلام استادشما کاری کردید که مسیر زندگی من عوض شود و من به ایرانی بودن خودم افتخار کنم خییلی متشکرم و از امروز شما الگویی برای زندگی و هدف شما هدفی برای درس خواندن من است
Iran (Islamic Republic of)
اردشیر صالحی
۱۱:۳۰ ۱۴ فروردين ۱۳۹۶
سلام بزرگوار
هیچ توصیفی برای شما بالاتر از این نیست که بگویم شما یک انسان واقعی هستید. من مادرم سرطان کولون و متازتاز در کبد دارد. بزرگواری کنید جواب بدهید چه زمانی این دارو در بازار عرضه میشود و آیا میشود جهت امور ازمایش دارو مادرم را به مرکزتان بیاورم. بنده خدا خیلی درد میکشه. ممنون میشم پاسخ بدین.
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۲۰:۰۵ ۰۳ اسفند ۱۳۹۴
سلام سیستانی زنده باد
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۲۲:۲۵ ۲۵ دی ۱۳۹۴
درود بر دانشمند بزرگ از سرزمین رستم و یعقوب لیث و افتخار ایران وایرانی درمقابل عظمت کارتان سر تعظیم فرود میاورم
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۴:۱۰ ۲۲ دی ۱۳۹۴
براي شما ارزوي سلامتي و سربلندي روزافزون دارم راه شماپررهرو باد
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۰۰:۱۴ ۲۲ دی ۱۳۹۴
به وجودتان افتخار میکنم باعث سربلندی ما هستی
با خواندن خاطره و موفقیت زندگیتان اشک شوق ميريزم .جاودانه باشيد
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۸:۱۹ ۲۱ دی ۱۳۹۴
باعرض سلام دکترمردم سیستان راسربلندکردی خداقوت خسته نباشی
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۰۲:۲۲ ۲۱ دی ۱۳۹۴
دمین گرم کیشیسن ایراندوسان بیزیم افتخارومز سان
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۰۰:۴۱ ۲۱ دی ۱۳۹۴
سلام واقعن کاره بزرگی کردی دستتو میبوسم
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۰۰:۴۱ ۲۱ دی ۱۳۹۴
سلام واقعن کاره بزرگی کردی دستتو میبوسم
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۲۳:۱۱ ۲۰ دی ۱۳۹۴
ما به همه شما افتخار میکنیم
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۲۱:۴۹ ۲۰ دی ۱۳۹۴
سلام آقای دکتر خدا قوت آقای دکتر عاجزانه از شما تقاضامندم جواب سوالم را بدهید من دختری 12 ساله دارم که از مورخ 29/09/93 متوجه شدیم دخترم دچار یک تومور مغزی در ناحیه هیپوتالاموس از نوع آستروسیتوما شده و به علت عدم دسترسی به تومور دکتر جراح نتوانستند تومور را عمل کنند و الان در حال حاضر 30 جلسه رادیوتراپی شده و 30 جلسه شیمی درمانی ولی متاسفانه تومور هیچ تغیری نکرده ودر حاضر توان راه رفتن هم ندارد آقای دکتر تورو خدا تورو جان هرکسی که دوست دارید به یک دردمند و بیچاره کمک کنید آیا دارویی که اختراع نمودید برای این مریضی راه درمان دارد یا خیر تو رو جان عزیزت راهنمایی کنید بنده را .شما رو به عصمت خانم فاطمه زهرا قسمت میدم جوابم رو بدهید ادرس ایمیل بنده موجود می باشد خداوند متعال نگهدار شما و خانواده محترمتان باشد و دست علی نگهدارت یا علی
sasanb1359@yahoo.com
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۸:۱۸ ۲۰ دی ۱۳۹۴
من سیستانی بهت میبالم بخودم میبالم
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۶:۴۴ ۲۰ دی ۱۳۹۴
سلام بهت افتخار میکنم الان با دیدن این خبر اشک تو چشام جمع شد بهت افتار میکنم
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۶:۴۴ ۲۰ دی ۱۳۹۴
درود خدا بر تو ای دانشمند بزرگ بازهم افتخاری هستی برای میهن
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۵:۲۷ ۲۰ دی ۱۳۹۴
ای کاش قدرچنین گنجینهایی که دراین دیارکم نیستندرا بیشترمیدانستیم به امیدموفقیت روزافزون شما ودرودبرغیرتت ای بزرگ مردایرانی
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۴:۵۹ ۲۰ دی ۱۳۹۴
درود بر مرد سیستانی افتخار ایرانی
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۴:۴۵ ۲۰ دی ۱۳۹۴
درود برایرانو ایرانی
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۴:۴۵ ۲۰ دی ۱۳۹۴
درود برایرانو ایرانی
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۴:۴۵ ۲۰ دی ۱۳۹۴
درود برایرانو ایرانی
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۴:۴۵ ۲۰ دی ۱۳۹۴
درود برایرانو ایرانی
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۴:۴۵ ۲۰ دی ۱۳۹۴
درود برایرانو ایرانی
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۴:۰۸ ۲۰ دی ۱۳۹۴
Eftekhar maei bozorgvar
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۳:۳۷ ۲۰ دی ۱۳۹۴
من واقعن به هم دیاریم افتخار میکنم ..برای ما و همه ی هم وطن هامون باعث افتخاری ...
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۳:۳۷ ۲۰ دی ۱۳۹۴
من واقعن به هم دیاریم افتخار میکنم ..برای ما و همه ی هم وطن هامون باعث افتخاری ...
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۳:۳۴ ۲۰ دی ۱۳۹۴
درود به قهرمان کشورمان...داستان را خواندم واقعا صبر شما فوق‌العاده ست....
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۳:۲۱ ۲۰ دی ۱۳۹۴
موفق باشی کام منو که شیرین کردی خیلی مردی افتخار میکنیم به شما وای کاش همان بار اول از حمایت خوبی در کشور برخوردار میشدی ولی بازم الهی شکر پیروز و سر بلند باشی فدای سیستان و سیستانینت
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۳:۰۳ ۲۰ دی ۱۳۹۴
سلام
درود وسلام بر تو ای دکتر با وجدان ودست داشتنی.
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۳:۰۲ ۲۰ دی ۱۳۹۴
به امید موفقیت و احساس غرور و شعف بابت چنین دانشمندانی....
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۲:۵۷ ۲۰ دی ۱۳۹۴
افتخار ما ایرانیهاست.