شب که میشود حوصلهها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.
قمقمه اش هنوز آب داشت، اما نمی خورد. از سر کانال تا تهش هی می رفت و می آمد، لب های بچه ها را با آب قمقمه اش تر می کرد. ریگ گذاشته بود توی دهنش که خشک نشود و به هم نچسبد. مجموعه روزگاران، کتاب عطش، ص ۳۴