شب که میشود حوصلهها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.
پسر کوچکی می خواست سنگ بزرگی را جابه جا کند اما هر چه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی به آن بدهد. پدرش که تلاش او را دید پرسید: «مطمئنی از همه توانت استفاده می کنی؟» پسر گفت: «آره باباجون، هر چه قدر می تونم!» پدر گفت: «نه از همه توانت استفاده نمی کنی چون هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم».