یک مستند ساز بوسنیایی که تنها در مراسم تشییع رهبر شهید ایران شرکت کرده می‌گوید که بیش از ۹۰ درصد مردم بوسنی طرفدار ایران هستند!

باشگاه خبرنگاران جوان - اِدیب کادیچ، مستندساز و فعال رسانه بوسنیایی با شرکت در برنامه "باید برخاست" کانال سحر بالکان در انتقاد به عدم شرکت هیاتی از کشور بوسنی و هرزگوین در مراسم ادای احترام به رهبر شهید انقلاب، آیت‌الله خامنه‌ای گفت: احساس تنهایی می کنم. تنها هستم در حالی که مقامات بی شماری از کشور بوسنی باید در اینجا حضور پیدا می‌کردند.
 
وی افزود: جابه‌جایی بیولوژیکی نسل‌ها اتفاق می‌افتد و نسل‌های آگاه‌تری می‌آیند که به راستی خواهند دانست چه کسانی دوست و چه کسانی دشمنشان هستند. به امید خدا نسل‌های آینده قدر این را خواهند دانست و توانایی شناخت روابط برادرانه را خواهند داشت.

کادیچ در ویژه برنامه کانال سحربالکان به مناسبت تشییع رهبر شهید ایران اظهار داشت: همیشه گفته‌ام و می گویم بیش از ۹۰ درصد مردم بوسنی طرفدار جمهوری اسلامی ایران هستند. من نیز مفتخرم که اینجا هستم. به محض این که ایمیل دریافت کردم که آیا تمایل دارم به ایران بروم، فورا پاسخ دادم: بله می‌روم.

روایت مستندساز

اِدیب کادیچ همچنین در یادداشتی در رسانه "اُدگُوور" بوسنی و هرزگوین به تشریح سفر خود به تهران و شرکت در مراسم تشییع رهبر شهید ایران پرداخت که متن کامل ترجمه شده آن در ذیل می‌آید:

یادداشت‌هایی از مراسم تشییع در تهران؛ تنها بوسنیایی در میان میلیون‌ها نفر

روزی استادی در دانشگاه بود که همیشه به خود می‌بالید و می‌گفت تنها استاد فلان رشته ادبیات در سراسر دنیاست. ظاهراً این موضوع برای یکی از همکارانش دیگر قابل تحمل نبود؛ شاید هم کمی حسادت می‌کرد. به همین خاطر در مجموعه شعرش درباره او نوشت: «تنها، همچون خداوند در کیهان».


روایت 
سال‌ها همه این ماجرا را دست می‌انداختند. حالا، هزاران کیلومتر دورتر از زادگاهم بوسنی، با خود فکر می‌کنم: «سرنوشت انسان عجیب است؛ گاهی همان چیزی که در زندگی به آن می‌خندی، روزی گریبانت را می‌گیرد؛ شاید تا خودت اشتباهاتت را ببینی و اندکی اصلاح شوی».

بله، به مراسم تشییع می‌روم

وقتی دعوت‌نامه حضور در تهران برای شرکت در مراسم تشییع امام و رهبر معظم، آیت‌الله علی خامنه‌ای به دستم رسید، بی‌درنگ آن را پذیرفتم و خداوند را شکر کردم که چنین افتخار بزرگی نصیبم شده است. در پاسخ، ایمیلی کوتاه نوشتم و اعلام کردم که حضور در چنین رویدادی، که شاید تنها یک‌بار در عمر هر انسان اتفاق بیفتد، برایم مایه افتخار است.

موضوع را به همسرم گفتم، اما او موافق نبود؛ همان‌طور که بسیاری از دوستان بوسنیایی و غیربوسنیایی‌ام نیز مخالفت کردند. انگار همه با یک صدا می‌گفتند: «از آنجا دیگر برنمی‌گردی. خطرناک است و شاید دوباره جنگ شود. انگار آرام و قرار نداری».

شاید حق با آنها بود. اگر چنین روحیه‌ای نداشتم، مثل دیگران فقط در صف ویزا و بلیت هواپیما می‌ایستادم، نه اینکه «تنها، همچون خداوند در کیهان» باشم. سرنوشت عجیب است و شاید سرسختی و جسارت بوسنیایی‌ها از آن هم عجیب‌تر.

چمدان‌ها را در یک چشم به هم زدن بستم. این روز‌ها پرواز مستقیمی به آن منطقه وجود ندارد و ناچار باید بیش از ۹ ساعت در فرودگاه برای پرواز تهران منتظر می‌ماندم.

در باجه پذیرش شرکت هواپیمایی که به این منطقه پرواز می‌کرد، تقریباً کسی نبود. کارمند جوان ترک هنگام تحویل گرفتن چمدانم چیزی زیر لب به همکارش گفت که از میان واژه‌های ترکی فقط کلمه «جنازه» را فهمیدم. با قاطعیت جواب دادم: «بله، به مراسم تشییع می‌روم».

اما همزمان نسیمی از ترس، به خاطر انتظار و ندانستن آنچه در پیش بود، در وجودم جریان یافت.

تابوت و میلیون‌ها نفر؛ بار دیگر

هواپیما کاملاً پر بود؛ آفریقایی‌ها، آسیایی‌ها، اروپایی‌ها و بعد‌ها فهمیدم حتی مسافرانی از آمریکای جنوبی و تعدادی هم از آمریکای شمالی حضور داشتند. همه برای ادای احترام به رهبری آمده بودند که او را «بزرگ و عادل» می‌دانستند؛ موضوعی که بعداً در گفت‌و‌گو‌های فراوان، همراه با فنجان‌های قهوه و سیگار‌های متعدد، بار‌ها از زبانشان شنیدم.

با خود فکر کردم: «دنیا بسیار گسترده‌تر از مرز‌های تنگی است که رسانه‌ها هر روز در ذهن ما ترسیم می‌کنند و ما را در نادانی و ترس از ناشناخته‌ها نگه می‌دارند».

در طول چهار ساعت پرواز تلاش کردم همین موضوع را برای یک اینفلوئنسر جوان اهل کنیا که همسفرم بود توضیح دهم. نخستین بار بود که به آسیا سفر می‌کرد، اما درباره جنگ ایران، غزه، لبنان و تلاش جوانان کنیایی برای رساندن صدای حقیقت به جهان اطلاعات زیادی داشت. او می‌گفت دولت کنیا گرایش حامی اسرائیل دارد و منافع و نفوذ‌های سیاسی و مالی مهمی در میان است.

بدون اغراق، از دیدن نمایندگان و مهمانانی از نقاط مختلف جهان در ایران شگفت‌زده شدم. به گفته برگزارکنندگان، بیش از صد کشور هیئت‌های رسمی خود را برای شرکت در این مراسم فرستاده بودند.

در خیابان‌ها جمعیتی عظیم حضور داشت. ابتدا گفته می‌شد حدود ۱۰ میلیون نفر خواهند آمد، سپس این رقم به ۱۵ میلیون رسید و بعد دیگر کسی نتوانست جمعیت را دقیق بشمارد.

تجربه‌ای که از گذشته آموخته بودند

به یاد مستندی افتادم که تلویزیون ملی ایران پس از رحلت امام خمینی (ره) ساخته بود. در آن مستند روایت می‌شد که به دلیل ازدحام جمعیت و تلاش مردم برای لمس تابوت، چند بار انتقال آن با مشکل روبه‌رو شد و در نهایت تابوت با بالگرد منتقل شد.

این بار، اما ایرانی‌ها با تجربه گذشته، همه چیز را با دقت برنامه‌ریزی کرده بودند. به نظر من، هم مراسم تشییع و هم مدیریت حضور مهمانان خارجی با نظم بسیار خوبی انجام شد. در اینجا هیچ چیز به شانس واگذار نمی‌شود و همه جزئیات از پیش طراحی شده است.

تنها بودن آسان نبود

مصلای بزرگ تهران، که به گفته برخی منابع ظرفیت صد‌ها هزار تا حدود یک میلیون نفر را دارد، برای برگزاری مراسم آماده شده بود.

مقام‌های مختلف یکی پس از دیگری وارد می‌شدند؛ برخی با چهره‌ای اندوهگین، برخی استوار. عده‌ای آیاتی از قرآن را تلاوت می‌کردند و برخی دیگر با سکوت خود احترامشان را نشان می‌دادند. اما از بوسنی و هرزگوین هیچ مقام یا نماینده‌ای حضور نداشت.

قصد سرزنش کسی را ندارم و نمی‌خواهم از این موضوع احساس شرمندگی کنم، اما هر بار که برادران ایرانی از من می‌پرسیدند: «چه کسانی از بوسنی آمده‌اند؟» پاسخ دادن به این جمله برایم آسان نبود: "فقط خودم".

از یک سو افتخار می‌کردم که در چنین رویداد بزرگی حضور دارم و از سوی دیگر آرزو می‌کردم نسل‌های آینده بوسنی بتوانند روابط دوستانه ملت‌ها را بهتر بشناسند و قدر آن را بدانند.

پرچم‌هایی که پایین نیامدند

در روز‌های جنگ، مردم ایران هر شب در خیابان‌ها گرد هم می‌آمدند. یکی از دانشجویان دانشگاه تهران به نام مرتضی به من گفت: «هر شب جمع می‌شدیم تا نشان دهیم جز از خدا از کسی نمی‌ترسیم. دوست داشتم شب‌های رمضان بیشتر در مسجد باشم، اما احساس می‌کردیم اکنون وظیفه ما حضور در خیابان است».

در نقاط مختلف تهران، پرچم‌هایی دیده می‌شد که از آغاز درگیری‌ها پایین آورده نشده بودند. مردم شبانه‌روز آنها را در دست نگه می‌داشتند و با این کار به نیرو‌های نظامی پیام می‌دادند: «شما از کشور دفاع کنید، ما پرچم آن را حفظ می‌کنیم».

نگاهی از آفریقا

از میزان آگاهی و انگیزه مهمانان خارجی شگفت‌زده شدم؛ به‌ویژه آفریقایی‌هایی که از آغاز جنگ تحولات ایران را دنبال می‌کردند و در شبکه‌های اجتماعی فعال بودند.

برخی از آنان می‌گفتند به دلیل فعالیت‌هایشان با تهدید، فشار و حتی احتمال بازداشت روبه‌رو هستند، اما همچنان به فعالیت خود ادامه می‌دهند.

یکی از آنها، امبوییسنی ندلوزی از آفریقای جنوبی، که میلیون‌ها دنبال‌کننده در شبکه‌های اجتماعی دارد، به من گفت: «من اهل سفر نیستم، اما نمی‌توانستم این مراسم را از دست بدهم. شعار من این است که قدرت باید متعلق به مردم باشد. معتقدم مردم ایران از این فرصت برای وحدت استفاده کردند و حضور میلیون‌ها نفر در این مراسم، برای من بسیار تأثیرگذار است».

فرهنگ شهادت

بسیاری از ایرانیانی که با آنها گفت‌و‌گو کردم، معتقد بودند که درگیری‌ها هنوز پایان نیافته و ممکن است دوباره از سر گرفته شود. آنچه بیش از همه توجه مرا جلب کرد، عشق آنها به کشور و پرچمشان بود.

بسیاری از آنها می‌گفتند: «شهید شدن افتخار بزرگی است؛ این جایگاه در قرآن و احادیث مورد تأکید قرار گرفته است».

در آن لحظه به سرنوشت خودمان در بوسنی فکر کردم؛ گویی ما تا اندازه‌ای فرهنگ شهادت را به حاشیه رانده‌ایم و بیش از حد درگیر مسائل دنیوی شده‌ایم، در حالی که از ارزش‌های اخروی فاصله گرفته‌ایم؛ انگار از خود واقعی‌مان دور شده‌ایم تا دیگران را راضی کنیم؛ کسانی که شاید هیچ‌گاه آن‌گونه که باید برای ما ارزشی قائل نبوده‌اند.

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار