شب که میشود حوصلهها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.
مرد فقیری فرزندش را گم کرد. روز بعد کسی که فرزند او را یافته بود به نزد آن مرد آمد و گفت: صد سکه مژدگانی بده تا فرزندت را تحویل بدهم. مرد فقیر گفت: اگر من صد سکه داشتم، به فرزندم می دادم تا یک شب بیرون نماند. «مثل آباد- شیرازی»